سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی

خدا ایمان را واجب کرد براى پاکى از شرک ورزیدن ، و نماز را براى پرهیز از خود بزرگ دیدن ، و زکات را تا موجب رسیدن روزى شود ، و روزه را تا اخلاص آفریدگان آزموده گردد ، و حج را براى نزدیک شدن دینداران ، و جهاد را براى ارجمندى اسلام و مسلمانان ، و امر به معروف را براى اصلاح کار همگان ، و نهى از منکر را براى بازداشتن بیخردان ، و پیوند با خویشاوندان را به خاطر رشد و فراوان شدن شمار آنان ، و قصاص را تا خون ریخته نشود ، و برپا داشتن حد را تا آنچه حرام است بزرگ نماید ، و ترک میخوارگى را تا خرد برجاى ماند ، و دورى از دزدى را تا پاکدامنى از دست نشود ، و زنا را وانهادن تا نسب نیالاید ، و غلامبارگى را ترک کردن تا نژاد فراوان گردد ، و گواهى دادنها را بر حقوق واجب فرمود تا حقوق انکار شده استیفا شود ، و دروغ نگفتن را ، تا راستگویى حرمت یابد ، و سلام کردن را تا از ترس ایمنى آرد ، و امامت را تا نظام امت پایدار باشد ، و فرمانبردارى را تا امام در دیده‏ها بزرگ نماید . [نهج البلاغه]

نتوان وصف تو گفتن - دختری با کوله‏ باری از امید
Search Engine Optimization
نویسنده : یاسی

 

 

  میبینی! تمام ذرات وجودش یک صدا فریاد میزند: می خواهمت مادر

 

دوستی می گفت:

در خواب دیدم کودکی مادر می خوانَدَم! و من شادمان از حس پاکی که تمام سال های کودکی و نوجوانی و جوانی در آرزویش بودم... آری سال هایی که خود فرزندی بیش نبودم آرزوی مادر شدن داشتم و اینک... افسوس!

صدایم میزند... می خواهد در آغوشم آرام گیرد... باورش نکردم، رویایش خواندم... آخر مگر نه اینکه نبودش او را از من گریزان ساخته بود! مگر نه اینکه او در دادگاه انصافش، به جرم گناه ناکرده، حکم جدایی را امضا کرده بود! مگر نه اینکه او با رها کردنم نقش زنانه ام را زیر سوال برده بود! مگر نه اینکه...

چه می گفتم؟! کودک را... صدای گریه اش بلند تر شده... آه، عزیزکم، مروارید چَشمانت مرهمی ست بر آتش قلب زخمی ام. از من مخواه جویبار دیدگانت را قربانی کویر تشنه ی سینه ام گردانم...

ناخودآگاه دستی بر سر و رویش می کشم، می بویمش، می بوسمش... شگفتا!!! با چشمانی زلال نگاهم می کند... او تشنه ی محبت است و من سمبل ایثار... او زائیده ی درد است و من وسیله ی درمان... او فرشته ی وصل است و من... مادر... هم او که بهشتی زیر پایش است!

در آغوش میگیرمش! شاید گرسنه است یا شاید دلتنگ است و گرسنگی را بهانه ای ساخته برای هم نوایی با موسیقی ِ شور انگیز قلبم! او شیره ی جانم را می مکد و من همه ی عشق و محبت مادرانه ام را نثارش می کنم...

پروردگارا! چشمانش با دلم سخن می گوید، همان چشمان زلال:: زندگی رویا نیست... زندگی زیبائیست... می توان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی... می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت ::

 

   کودکم! تمام عشق مادرانه ام، فدای خنده ی دلبرانه ات

مادرم! تمام شور زندگیم، فدای نگاه دلسوزانه ات

 

 

پی نوشت:

1- گاهی آنقدر کوچک می شویم که گمان می کنیم میتوان عشق خداییشان را با لبخندی خرید! زهی خیال باطل! او معامله ای خدایی کرده است و ما با فکر زمینیمان پاداش میدهیم... هر چند همیشه خنده مان را خریدار است با بالا ترین قیمت...

2- بهانه ای بود تا بگویم دوستت دارم، حتی اگر روزت نباشد!

 

 


جمعه 86/11/26 ساعت 10:0 صبح

همه ی نوشته های من
رفتن دلیل نبودن نیست
بر در می‏خانه رفتن کار یکرنگان بود
[عناوین آرشیوشده]
فهرست
124421 :کل بازدیدها
7 :بازدید امروز
40 :بازدید دیروز
موضوعات وبلاگ
درباره خودم
نتوان وصف تو گفتن - دختری با کوله‏ باری از امید
لوگوی خودم
نتوان وصف تو گفتن - دختری با کوله‏ باری از امید
لینکهای مفید

جستجوی وبلاگ من
:جستجو

با سرعتی بی‏نظیر و باورنکردنی
متن یادداشت‏ها و پیام‏ها را بکاوید!

آوای آشنا
اشتراک
 
نوشته های قبلی
تیر 85
مرداد 85
شهریور 85
مهر 85
آبان 85
آذر 85
د ی 85
بهمن 85
اسفند 85
فروردین 86
اردیبهشت 86
خرداد 86
تیر 86
مرداد 86
شهریور 86
تابستان 1387
بهار 1387
زمستان 1386
لوگوی دوستان








لینک دوستان

لعل سلسبیل
پاک دیده
آدمک ها
برگ بید
ناگفته های آبجی کوچیکه
روزنوشت یک دانشجو
پاسبان *حرم دل* شده ام
دم مسیحایی
بیابان گرد
دختر مشرق...هاترا
من دیگه مشروط نمیشم
نغمه ی غم انگیز
رقص در غبار
من او
شما ها

ویرایش قالب